تبليغاتX
ابر خاکستری بی باران
ابر خاکستری بی باران
شرح در بی شرحی
سلام دوستان خوبم. امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه. بعد از هوار و شونصد سال برگشتم تا خدافظی کنم. با وبلاگم با دوستانم با همه. امیدوارم که همتون زیر سایه حق همیشه سالم و شاد و موفق باشید و ابرهای زندگیتون هم پر باران تر از همیشه بباره و برکت بیاره. اما شاید یه روز برگردم با یه وبلاگ جدید از یه جنس نو. اینبار نه از نوع بی باران نه از نوع خاکستری بلکه از نوع بارانی از نوع سپید. پس تا یه دیدار دیگه همتون رو به خدا میسپارم. مواظب خودتون باشید.

یا حق 

خداحافظ

|+| نوشته شده توسط ابر باران در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 2:20 | موضوع:

میدونستی اگه خداوند کيف پول داشت حتما عکس تو رو داخل اون قرار میداد ؟ می دونستی اين خداست که هر بهار واست گلهای زيبا به نشونی دلت پست میکنه ؟ میدونستی اين خداست که هر سپيده دم خورشيد رو مهمون خونت می کنه ؟ میدونستی که خدا هميشه دستشو زده زير چونه ش و داره به حرفات گوش میده ؟ میدونستی اين قلب مهربونی که داری انتخاب خدا بوده ؟ اگه نمیدونستی خوب حالا که دونستی پس معطل نکن و با قلب بی همتات ازش تشکر کن.

به قولی: شکر نعمت٬ نعمتت افزون کند!

موفق باشید و ابرهای زندگیتون همیشه پر باران

|+| نوشته شده توسط ابر باران در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 12:50 | موضوع:
سلام دوستان. حالتون چطوره؟ خوبین خوشین سلامتین. منم بد نیستم و از و قتی هم که دانشگاه رو دودر کردیم بهتر هم هستم شاید اولین چیزی که الان بخواین بهم بگین اینه که چرا انقد زود قالب ۷ سین گذاشتم.حق هم دارین. اما من عید و خونه تکونی و هوای بهار و هزار و یک چیزه دیگه مربوط به عید و بهار رو خیلی دوست دارم واسه همینم زود رفتم به استقبالش. جاتون خالی امروز اتاقمو اساسی تکوندم ٬ همچین که تا سال دیگه جرات به هم ریختن و کثیف شدن نداره بیچاره خلاصه امیدوارم خونه تکونیای خوبی رو پشت سر گذاشته و از این به بعد هم بگذارین.

موفق باشید و ابرهای زندگیتون همیشه بهاری و پر باران

|+| نوشته شده توسط ابر باران در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 20:34 | موضوع:
سلام به همه دوستان خوبم. اگه چند وقته خبری ازم نیست واسه اینه که این ترم حسابی سرم شولوغه وقتی هم از دانشگاه میام دیگه جونی ندارم فقط خواستم از همتون عذرخواهی کنم که کمتر سر میزنم. خداییش نذارین به حساب بی معرفتی. همتون رو دوست دارم

موفق باشید و ابرهای زندگیتون همیشه پرباران

|+| نوشته شده توسط ابر باران در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 17:1 | موضوع:

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ ميگه 99 صفحه رو خالي ميذارم. صفحه آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه ميميرد.

|+| نوشته شده توسط ابر باران در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 12:1 | موضوع:
 

۱- آنچه را طاقت نداری با زحمت برخود مبند.

۲- آنچه را به دست نمی آوری دنبال مکن.

۳- بر آنچه قدرت نداری حساب باز مکن.

۴- جز به اندازه ای که به دست می آوری بخشش مکن.

۵- جز به اندازه ای که کار انجام داده ای پاداش مخواه.

۶- جز به آنچه از اطاعت خدا رسیدی خوشحال مباش.

۷- جز آنچه خودت را سزاوار و اهل آن میدانی عهده دار مشو و در دست مگیر.

|+| نوشته شده توسط ابر باران در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 22:53 | موضوع:

ماه محرم٬ ماه خون٬ ماه سالار شهیدان گرامی باد

 

 عشق حسین - مداح: مهدی اکبری

 همه هستیمو مدیون چشاتم - مداح: حسین گلسرخی

 آقام ابا عبدالله الحسین - مداح: حاج مهدی سلحشور

 وقتی که اسم تو می آد - مداحان: سلحشور و میرداماد

 زکربلا اومدم این دل جا مونده تو حرمت - مداح: احد قدمی

 امیرم الهی برات بمیرم - مداح: سید مهدی میرداماد

 روح الله تويی عين الله توي - مداح: حاج عبدالرضا هلالی

 

|+| نوشته شده توسط ابر باران در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 14:42 | موضوع:
 

سلام ٬

دوباره این منم که مینویسم.

دوباره این منم که خسته ام.

دوباره این منم که از پس سالها

به خویشتن رسیدم اما٬ چه تنها - چه جدا - چه بی صدا !

 

دوباره من دلم تنگ است

هوای زندگی سخت است

تو این هوای ابری و سرد و بی باران

یه تکه ابر سیاهم ٬ جدا مانده از یاران

یه تکه ابر سیاه که از همان آغاز

موظف است به سکوت و نگفتن راز.

 

چه میشد اگر روزی این ابر سیاه

کوچ میکرد ٬ از این دیار ناله و آه

چه میشد اگر فقط گاهی

سفر میکرد ٬ به وادی شادی.

 

به هر حال این منم که آوارم

به هر روش که حساب کنی٬ بیچارم

 

به خاطر ندارم برای اولین و آخرین بار٬

کی٬ کجا  و چه وقت فرمان داد٬ که ببار !

به خاطر ندارم طنین باران را !

به خاطر ندارم سپیدی را !

 به خاطر ندارم هوای پاک را !

به خاطر ندارم زمین خیس را !

به خاطر ندارم ظهور رنگین کمان را !

 

من فقط این را به خاطر آورم:

مشق اشک و جدول ضرب کتاب عاشقی

دفتر نقاشی و خط سیاه سادگی

حفظ تاریخ و زمان اولین افسردگی

نقطه عطف شکستن٬

آخر هر جمله از متن رمان زندگی.

 

آری چنین است  این زندگی٬

آه که چه بیرحم است این زندگی !

تمام زندگی سیاه و دل سیاه و تقدیر سیاه

آری منم ابر بی باران - ابر خاکستری همان ابر سیاه.

 

دوستان اگه از خوندن این مطلب ناراحت شدین منو ببخشین. حرفای دل همیشه شیرین نیستن چون حقایق همیشه تلخ هستن.

موفق باشین و ابرهای زندگیتون همیشه پر باران

|+| نوشته شده توسط ابر باران در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 14:59 | موضوع:

 

عجب دوره و زمونه ای شده ها٬ نه ؟

زمونه ای که توش همه جور آدم با تصاویر عجیب و متفاوت راه دید مارو میبندن.

یکی تصویر زیبایی داره و دلت رو میبره٬ اما...اما وقتی به خودت میای میبینی هر چی داشتی و نداشتی اعم از مادی و معنوی همه رو به تاراج برده و یه جا یه گوشه داره از حماقت تو شعر نو میسراید که:

 هان ای فلانی!

                        عجب همرنگ مایی.

                                                  عجب سرخ و سپیدی، چه قدر زرد و سیاهی

عجب تاراج کردم

                      تو را هرچه بها داشت

                                                     عجب رفتار کردم

                                                                                   تو را  آنچه سزا داشت

چه حالی و چه بزمی و چه بوی جانفزایی

چه رندی و چه خنگی و چه گند بیصدایی

ازین بهتر چه خواهم، که اینگونه تباهی

ازین بهتر مگر هست، که آسان کردمت پست !!!!!!!!!!!!

عجب زمونه ای شده!

یکی تصویر زشتی داره. اونقد زشت که با دلی آروم و قلبی مطمئن با پاهای خوشگل و مامانی و قشنگت خوب لهش میکنی و بعد  میفهمی که ای دل غافل این عجب آدم ماهی بو د و ما نمیدونستیم و واسه اینکه خودتو از عذاب وجدان خلاص کنی میگی: وا من که کاری نکردم. میخواست نره زیر پام. اونوقت اون بدبخت که همین چند لحظه پیش با کاردک از کف زمین جداش کردن با یه نسیم ملایم از زمین برای همیشه جدا میشه و میره هر جا که باد بره... میره اون بالا ها.... میره به آسمونا میره و میره و زیر لب میگه:

هان ای فلانی!

                           چه پر رنگ و ریایی.

                                                  چه بیرحمی، چه بی قلبی ، عجب از جنس سنگی!

مرا هرگز ندیدی

                        تو آنگونه که بودم

                                               مرا تدبیر کردی

                                                                      از آن تصویر که هستم.

نفهمیدی چه رنجی من کشیدم

                                            ندیدی قطره هایی که چکیدن

الهی عاقبت روزی بیاید... مرا دریابی آنگونه که بودم!

عجب زمونه ای شده!

کی میگه ما تو خوب زمونه ای هستیم؟

دلیل بیاره!

یه دلیل بیاره که ما آدم ها خیلی نه، یه ذره خوبیم.

یه دلیل بیاره که قلب یه نفر پاک مونده هنوز... عطر گلای بهشت روش مونده هنوز.

کی میگه کلیشه شده این حرفا

کی میگه تکراری شده این حرفا

دلیل بیاره!

این حرفا ناله نیست ، این حرفا گلشعر نیست

این حرفا ازون حرفایی که اگه 24 ساعت شبانه روز و هفت روز هفته و 30 روز ماه و 12 ماه سال هم بگی بازم تازه است. چون همیشه یه دلی هست که به ریش این و اون میخنده ، چون همیشه یه دلی هست که زیر پا له بشه. تازه فقط که این نیست! این که گفتم فقط شرح 1 از هزار بود!

این حرفا درد! این حرفا رنج! این حرفا زهر! اما حقیقت...حقیقت محض!

یه حقیقت که هممون خوب میدونیم ، اما تلاش شایان تقدیری میکنیم که نادیده بگیریمش.

اما تا کی؟ ها ؟ تا کی؟ چند هزار سال برای خواب چهار فصل ما کافیه؟ یعنی کی زمان بیداری فرا میرسه؟ فکر میکنی به عمر منو تو قد بده ؟

عجب زمونه ای شده!

 

دوستان خوبم. امیدوارم که خسته نشده باشید. راستش امروز خواستم یه ذره باهاتون دردو دل کنم اما انگار حرفام به درازا کشید. به هرحال من آماده شنیدن یا درواقع خواندن ناسزا های شما هستم

با آرزوی موفقیت و ابرهای پرباران برای شما

یا حق

|+| نوشته شده توسط ابر باران در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 3:10 | موضوع:

شهر هرت

 

منبع عکس ها: http://www.akkasee.com

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله ۵ دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

منبع عکس ها:  www.akkasee.com


شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتما بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

منبع عکس ها:  www.akkasee.com


شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش ميگن مرواريد در صدف

منبع عکس ها:  www.akkasee.com


شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که  ۳۳ بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر ميگن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

منبع عکس ها:  www.akkasee.com


شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که ۲ سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

منبع عکس ها:  www.akkasee.com


شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

منبع عکس ها: http://www.akkasee.com


شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني ۵۰۰ نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..
شهر هرت جايي است که  ...

منبع عکس ها: http://www.akkasee.com

|+| نوشته شده توسط ابر باران در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 14:42 | موضوع: